عاشق تنها

سلام خدا جون منو ببخش

منو ببخش خدا

عجب روزی بود امروز... چه قدر سخت گذشت. شکر...
خدایا ببخشید که من این همه بدم...
خدایا ببخشید که من این همه دلم کوچیکه... شایدم غصه‌ش خیلی بزرگه...
خدایا ببخشید که اون قدر دلم کوچیکه که وقتی توش غصه میاد، حتی می‌تونم سه نفر رو از خودم برنجونم! (البته از حق نگذریم، تقصیر خودشون بود که نمی‌فهمن با کی شوخی کنن و با کی شوخی نکنن!!)
خدایا ببخشید که وقتی آشفته و درگیرم، جواب هر شوخی و جدی‌ای رو به جدی‌ترین و ناجورترین روشی که بلدم میدم.
خدایا ببخشید بابت امروز... بابت همه‌ی اشتباه‌های امروز. همه‌ی دلخوری‌های امروز، که تقصیر فکر آشفته‌ی من بود. ببخشید بابت همه‌ی کارایی که باعث شده الان این‌جوری وجدان‌درد بگیرم!
به جان خودش نمی‌خوام توجیه کنم؛ اما می‌دونی که به‌خاطر اون بود... فکر کنم دارم دیوونه میشم...
اصلاً بگذریم... خدایا ببخشید دیگه...
Another Ascent!!

انگار تا جایی که قدرت داشت منو برد بالا، حالا میخواد با دستای خودش منو هل بده پایین...
احساس می‌کنم دارم از یه جای خیلی خیلی بلند پرت می‌شم پایین... خدایا من از ارتفاع می‌ترسم... یه کاری کن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط معین   |